محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6005
تاريخ الطبرى ( فارسي )
در را مىشنيد كه گشوده مىشد به پا مىخاست چنان كه بوده بود ، آنگاه بر او سخت گرفتند . شكنجه گر گويد : روزى با وى خدعه كردم ، چنان نمودم كه در را قفل كردهام اما نكرده بودم ، بلكه با قفل فراز كرده بودم . اندكى درنگ كردم سپس ناگهان در را هل دادم ، ديدم كه در تنور روى چوب نشسته گفتم : « مىبينمت كه چنين مىكنى . » و چنان شد كه وقتى برون مىشدم گردنش را مىبستم كه امكان نشستنش نبود . چوب را كشيدم چندان كه نزديك بود ميان پاهايش جاى گيرد ، پس از آن چند روز بيشتر نبود و بمرد . دربارهء چيزى كه با آن كشته شد اختلاف كردهاند . به قولى بر زمينش افكندند و پنجاه تازيانه به شكمش زدند ، آنگاه وارونه اش كردند و به همان شمار به . . . نش زدند در اثناى زدن بمرد اما نميدانستند صبحگاهان او را مرده يافتند ، گردن پيكر بيجان پيچيده بود و ريشش كنده شده بود . به قولى بدون تازيانه زدن بمرد . از مبارك مغربى آوردهاند كه گويد : گمان ندارم در مدت محبوس بودنش ، بيش از يك نان خورد . يك يا دو حبه انگور مىخورد . گويد : دو يا سه روز پيش از مرگش مىشنيدمش كه با خويشتن مىگفت : « اى محمد بن عبد الملك ، نعمت و اسبان راهوار و خانه پاكيزه و جامهء فاخر ، قرين سلامت قانعت نكرد كه به طلب وزارت برآمدى ، آنچه را با خويشتن كردى بچش » ، و اين را با خويشتن تكرار همى كرد ، همين كه يك روز پيش از مرگش شد عتاب با خويشتن از وى برفت و بجز تشهد و ياد خدا چيزى نمىگفت . گويد : وقتى بمرد دو پسرش سليمان و عبيد الله را كه محبوس بودند بياوردند ، وى را با پيراهنى كه با آن محبوس شده بود و كثيف بود روى درى چوبين افكنده بودند . گفتند : « ستايش خداى را كه از اين فاسق آسايش آورد . » پيكرش را